پيمودن طريق – داستانی‌ کوتاه‌ از بودا

پيمودن طريق – داستانی‌ کوتاه‌ از بودا

در شهر ساواتي در شمال هند، بودا مركز آموزشي وسيعي داشت و مردم براي مراقبه و گوش سپردن به سخنان او در مورد “دامما”، بدانجا مي آمدند. مرد جواني هر شب براي شنيدن سخنرانيهاي او ميآمد. سالها بود كه او براي شنيدن سخنان بودا مي آمد اما هرگز، به هيچكدام از آن تعاليم عمل نميكرد .

بعد از چند سال، يك شب آن مرد كمي زودتر آمد و بودا را تنها يافت. به او نزديك شد و گفت:
“استاد، پرسشي دارم كه ذهن مرا به خود مشغول داشته و ايجاد شك و ترديد ميكند” .
بودا پاسخ داد: ” ! اوه در راه “دامما” هيچ شكي نبايد وجود داشته باشد ؛ بايد آنها را روشن سازی. پرسشت چيست” ؟
– “استاد، از سال ها قبل تاكنون من به مركز مراقبه شما آمده ام و مشاهده كرده ام كه شمار عظيمي از تاركان دنيا، راهبان و راهبه ها و شمار عظيمتري از مردم عادي، چه زن و چه مرد، پيرامون شما هستند بعضي از آنها سالهاست كه نزد شما مي آيند. مي بينم كه برخي از آنها به يقين، به مرحله نهايي دست يافته اند. كاملاً واضح است، كه به تمامي آزاد و رها هستند. همچنين ميبينم بعضي ديگر نوعي تغيير را در زندگي خود تجربه كرده اند. آنها از آنچه قبلاً بودند، بهتر شده اند، گرچه نميتوانم بگويم كه كاملاً رها شده اند. ولي استاد، باز ميبينم كه شمار عظيمي از مردم از جمله خود من هماني هستند كه بودند، يا حتي بعضي اوقات بدتر و ابداً تغييري نكرده اند، يا بهتر نشده اند” .

“چرا چنين است استاد؟ مردم نزد شما مي آيند. شمايي كه انساني با عظمت با بصيرت كامل و شخصي چنين توانمند و دلسوز هستيد، چرا از قدرت و مهرباني خود براي آزاد كردن همه آنها استفاده نميكنيد” ؟
بودا تبسم نمود و گفت: ” اي مرد جوان در كجا زندگي مي كني؟ اهل كجايي” ؟
– “استاد، من اينجا در ساواتي پايتخت ايالت كوسالا زندگي مي كنم”.
– “آري، اما ويژگيهاي چهره ات نشان از آن دارد كه اهل اين قسمت از كشور نيستي در اصل اهل كجايي” ؟
-“استاد، من اهل شهر رآجاگاها، پايتخت ايالت ماگادا هستم. چند سال قبل آمدم و در ساواتي مستقر شدم”.
-“و آيا تو همه وابستگي هايت را با رآجاگاها بريده اي” ؟
– “خير استاد. هنوز آنجا وابستگان و دوستاني دارم”.
– “پس مطمئناً بايد به طور پيدرپي از ساواتي به رآجاگاها بروي”.
-“بله استاد. سالي چند بار به آنجا ميروم و بازميگردم”.
“پس بعد از رفت و برگشت بسيار در جاده ساواتي به رآجاگاها مطمئناً بايد راه را خيلي خوب بلد
باشي”.
– “بله استاد، . به راه كاملاً آشنايم حتي با چشم بسته مي توانم راه رآجاگاها را پيدا كنم” .
– “و دوستانت آنهايي كه تو را بخوبي ميشناسند، حتماً ميدانند كه تو از رآجاگاها آمد هاي و در اينجا مستقر شده اي. بايد بدانند كه تو اغلب به رآجاگاها ميروي و باز ميگردي و نيز اينكه جاده ساواتي تا رآجاگاها را كاملاً ميشناسي” .
– “بله استاد، ، تمامي نزديكان من مي دانند كه من اغلب به رآجاگاها ميروم و راه را كاملاً بلدم” .
– “پس حتماً اتفاق افتاده كه بعضي از آنها نزد تو بيايند و از تو بخواهند راه ساواتي تا رآجاگاها را برايشان
توضيح دهي آيا تو چيزي را از آنها مخفي ميكني، يا راه را به روشني براي آنها توضيح ميدهي” ؟
– “چه چيز را مخفي كنم استاد؟ تا آنجا كه بتوانم به وضوح براي آنها شرح می دهم: اول به سمت شرق وبعد به سمت بنَارِس میروی، تا به گايا برسی و بعد به رآجاگاها. من اين را صاف و پوست كنده براي آنها توضيح ميدهم”.
– “و آيا اين افرادي كه تو براي شان چنين توضيح واضحی مي دهی به رآجاگاها ميرسند” ؟
– ” چطور ممكن است استاد؟ فقط آنهايی كه تمام راه را تا آخر طی ميكنند به رآجاگاها ميرسند” .
– “من هم می خواهم همين را برايت شرح دهم مرد جوان مردم دائماً به نزد من مي آيند و ميدانند كه اين همان كسي است كه راه اينجا تا نيبانا را پيموده و آن را كاملاً ميشناسد. آنها نزد من مي آيند و ميپرسند “راه نيبانا، راه آزادي كدام است”؟ و من چه چيز را مخفي كنم؟ به وضوح براي آنها توضيح مي دهم ” راه اين است” اما، اگر كسي فقط سر تكان دهد و بگويد ” ، آفرين ، آفرين راه بسيار خوبي است؛ اما من يك قدم هم بر آن نميگذارم راه شگفتي است اما من زحمت پيمودن آن را به خود نمي دهم “آنگاه چنين شخصي چگونه ميتواند به هدف نهايي دست يابد” ؟
” من كسي را به سمت هدف نهايي بر دوش حمل نميكنم. هيچ كس نميتواند شخص ديگري را تا هدف نهايي روي دوش ببرد. فوقش آن است كه با عشق و شفقت بگويد خوب، راه اين است و من اين طور آن را پيموده ام ، تو هم كار كن تو هم گام بردار و به هدف نهايي خواهي رسيد؛ اما هركس بايد خودش قدم در راه بگذارد. آن كه يك قدم در راه برداشته يك قدم به هدف نزديك تر است، آن كه صد قدم برداشته صد قدم به هدف نزديك تر است. آن كه همه قدم هاي لازم را برداشته، به هدف نهايي رسيده است تو خودت بايد در راه قدم
بگذاري”.

مجله اینترنتی معرفی – برگرفته از کتاب مراقبه ویپاسانا نوشته ویلیام هارت
@Introducing

JoinUs
کیاکسارگ گودرزی

A day without learning is a lost day

مطالب مرتبط
دیدگاه بگذارید